تبليغاتX
غم نامه نویس

نمیدونم چرا این مطلبو اینجا میزارم ...

خداوندا...!اگرروزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشيمان می شدی از قصه خلقت از اينجاازآنجا بودنت!

خداوندا...!اگرروزی زعرش خودبه زير آيی لباس فقر به تن داری برای لقمه ي نانی غرورت را به زير پای نا مردان فرو ريزی زمين و آسمان را کفر می گويی... نمی گويی؟

خداوندا...!اگر با مردم آميزی شتابان درپی روزی زپيشانی عرق ريزی شب آزرده ودل خسته  تهی دست و زبان بسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آيی زمين و آسمان را کفر می گويی... نمی گويی؟؟

خداوندا...!اگردرظهرگرماگير تابستان تن خود را به زير سايه ی ديواری بسپاری  لبت را بر كاسه ی مسی قير اندود بگذاری  و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرين بينی   واعصابت برای سکه ای اين سو و آن سودر روان باشد و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمين و آسمان را کفر می گويی... نمی گويی؟؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...!

تو خود سلطان تبعيضی

تو خود يک فتنه انگيزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

يکی را همچون من بدبخت

 يکی را بی دليل آقا نمی کردی

جهانی را چنين غوغا نمی کردی

 دگر فرياد ها در سينه ی تنگم نمی گنجد

 دگر آهم نمي گيرد

 دگر اين سازها شادم نمي سازد

 دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

 دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

  نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می سايد

 نه سنگ سينه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد.

 اگر فريادهايی از دل ديوانه برخيزد

برای نا مرادی های دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 فروزان اختران ثابت سيار يعنی چه ؟

 اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعنی چه؟

به حدی درد تنهايی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايی که فغان آتشينم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نيست ؟!

شما ای موليانی كه مي گوييد خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بيند؟

 چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گويد

 چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسی لب بر لبانش مست تنهايی

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گويم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم

 من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر ترياک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است.

خدا پوچ است.

خدا جسمی است بی معنی

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايی رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گريم

اگر حق است زدم زير خدايی...!!!

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...!

اگر در نعشه ی افيون از من مست گناهی سر زد ببخشيدم

ولی نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا...!

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بينند

ولی من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگی اين است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بيالايم ...!!!

این مطلب فقط به مدت ۲هفته تو بلاگ من خواهد بود ...

+ بارشه اشك در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط مهدی | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفـــــال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

((ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم)).

+ بارشه اشك در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط مهدی | 

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست

از پاکي اشکهاي خود فهميدم .

لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

+ بارشه اشك در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط مهدی | 

 

اي كسي كه مامور دفن من هستي :

 

به حرف من گوش كن......    

 

دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم.

 

چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم .

 

قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه

 

دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند .

+ بارشه اشك در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:27  توسط مهدی | 
+ بارشه اشك در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:21  توسط مهدی | 
 

شبیه دو ماهی به هم میرسیم 

                                اگرتو بخواهی به هم میرسیم

 قدمها یمان تند تر میشود

                                    د ر اغاز راهی بهم میرسیم

دلم خواب دیده در شبی

                                  به دور از سیاهی بهم میرسیم

فقط با دو لبخند خوش میشویم

                                  فقط با نگاهی بهم میرسیم

+ بارشه اشك در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:49  توسط مهدی | 

از یاد نبر ، که از یاد نبردمت ... (یعنی میتونی؟؟؟)

از یاد نبرکه تمام این ماه ها

با هر زنگ نابهنگام در خانه از جا پریدم

و به جای صدای تو

صدای همسایه ای ، دوستی ، دشمنی را شنیدم.

از یاد نبر که در اکثر شب ها

از دوری تو در اتاق من باران بارید

چون هوای دلم از دوریه تو ابری شد

از یاد نبر که همیشه حنجره من

هواخواه خواندن آواز آرزوهای تو بود

من که نباشم چه کسی هر شب

با یک بغل ترانه و دلی دیوانه

به سراغ خاطرات پاک تو می آید ؟؟!!

 ی ترسیدم -زبانم لال-نگاهت در پس دروازه جدایی جا بماند

اما انگار برف های فاصله از حرارت حرف هایم آب نمی شوند..

حالا فکر می کنم که می آیی !!!

می آیی و همیشه در کنام می مانی

"و ای کاش که مرا برای همیشه باور کنی که تو همه باور زندگی من هستی"

+ بارشه اشك در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:6  توسط مهدی | 

واقعا دوستت دارم....

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان ها است

که باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

اغلب کرده تو، که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است .

ولی آنگاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هر گاه، کوهی می شود

وپیش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری...

"عشق من با من صبور باش و مرا باور داشته باش"

+ بارشه اشك در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 3:58  توسط مهدی | 

زمان ، بغض آلود ...

به رنگ سیاه ...

و تو نمی بینی ، اندام عریان زخم زده ام را ...

بغضی که خنجر می زنه ...

تاریک ، تاریکه ...

و تو نمی بینی ، سینه عریان و لرزان و خونیم را ...

گوشه تاریک اتاق ... این منم ...

رقص دود سیگار ... صدای بغض آلود گیتار ...

صدای رفتن تو ...

و اشک که شلاق می زنه گونه ام را ...

و سکس مرگ ، با اندام زخمی و خونین من !!

سکس با مرگ ...!

صبح ، اتاق نیمه روشن ...

جسد عریان و خونین مردی باقیست ، از شب سپری شده ...

مرگ من ...!

+ بارشه اشك در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 3:51  توسط مهدی | 
Trynot to cry littleone
 
گریه نکن کوچک من
   
 
You’re not alone
 
تو تنها نیستی
 
 
  
I’ll standbyyou
 
من در کنارت خواهم ایستاد
 
 
 
My heart is your stone
 
 قلب من سنگ توست
 
 
 
I’ll throw with you
 
 که من با تو پرتابش می کنم  
 
 
This I promise, I promise
 
اين راقول مي دهم ، قول مي دهم
+ بارشه اشك در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:23  توسط مهدی |